شروع کلاس هفتم
سلام به همراهان همیشگی، چه قدیمی و چه جدید 🌹
ممنونم که هنوز ما رو دنبال میکنید. ❤️
خیلی سال بود که سراغ اینجا نیومده بودم. دیشب همسرم یادش افتاد و برای بچهها از اینجا تعریف کرد. من هم متوجه شدم که کلاً رمز ایمیلم رو فراموش کردم! 😄 با پشتیبانی تماس گرفتم و خوشبختانه کمکم کردند تا دوباره بتونم وارد حسابم بشم و صفحه رو برگردونم. خدا رو شکر که برگشت. 🙏🏻
حالا بریم سراغ گل پسرم، علیرضا جانم... ❤️
علیرضای من الان ۱۲ سالشه و واقعاً داره برای خودش مردی میشه. 🥹❤️
گفتم از این چند سالی که نبودم و چیزهایی که بر ما گذشت، براتون بنویسم.
علیرضا جان، یه مدت گذاشتمت کلاس سنتور. خیلی قشنگ هم سنتور میزدی، ولی خودت تصمیم گرفتی ادامه ندی و انصراف دادی. دوبار هم گذاشتمت کلاس زبان، که اون هم بازم به انتخاب خودت ادامه ندادی. 😄
سال چهارم دبستان، با اصرار من وارد گروه تئاتر مدرسه شدی و چه خوب شد که رفتی! 🌱
اونجا واقعاً درخشیدی و حتی به عنوان بهترین اجرا، لوح تقدیر گرفتی. ❤️
کلاس چهارم خیلی شیطون و سر به هوا بودی! 😂
برای خودت اسم «شمبیلیل» گذاشته بودی و کلی داستان داشتی، ولی خداروشکر اون دوران هم گذشت و کمکم بزرگتر و عاقلتر شدی.
البته که همیشه پسر خوبی بودی، ولی الان بیشتر از همیشه میبینم که چقدر بزرگ شدی و چقدر شخصیت قشنگی پیدا کردی. ❤️
و حالا که دارم این نوشته رو مینویسم، تو کلاس هفتمی و داری وارد یه مرحله جدید از زندگی میشی.
این روزها عاشق شنا شدی و وارد مدرسه شنا در استخر هاشمینژاد شدی. 🏊🏻♂️❤️
چه زود گذشت...
انگار همین دیروز بود که از روزهای کوچولوییات مینوشتم و حالا باید بنویسم:
علیرضای مامان، ۱۲ ساله شدی و داری مرد میشی... 🥹❤️
امیدوارم هر مسیری که انتخاب میکنی، با دل خوش و اعتمادبهنفس ادامه بدی و همیشه همون پسر خوب و دوستداشتنی مامان بمونی. 🌹❤️


شروع کلاس هفتم 
