نفس مامان و آق بابانفس مامان و آق بابا، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره
عاشقانهای ماعاشقانهای ما، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

تمام هستیم

ادامه ماجرای 2

1393/5/21 17:28
374 بازدید
اشتراک گذاری

سلامی دوباره

بله دیگه از من شیر  دوشیدن و خواهرشوهرم و خواهرم بردن بالا تا به این هوا علی رضا رو ببینن بعد اومدن پایین برای من تعریف کردن که خیلی خوشگله خیلی کوچولو و نازه ولی من میخواستم خودم زودتر ببینمش داشتم دق میکردم هی خدا خدا می کردم که زودتر بیارنش ساعت ملاقات شد همه اومدن ولی پسرم بالا بود هیچکس نمیتونست ببینش منم همش گریه میکردم اونا هی میگفتن گریه نکن محسنم میرفت بالا هی نگاش میکرد میگفت اول که دیدمش دلم براش سوخته که اینقدر کوچولو بوده دستم رو بردم کنارش اونم انگشت منو سفت گرفت یک حس عجیبی داشتم که تعریفی براش ندارم با حسی که همیشه فکر میکردم فرق داشت ساعت حدود .7-6 شب بود که پسرم رو اوردن پایین گفتن احتیاجی نیست بالا باشه حالش خوبه آوردنش تا من شیرش بدم وای خدا این کوچولو موچولو پسر منه ؟؟؟

همه ذوق کرده بودن من ماتم برده بود حس عجیبی بود حسی که اولین بار داشتم احساسش میکردم با عشق فرق داشت یک حس غریب که خدا نصیب همه بکنه اینشاالله دیگه هیچی خیلی خوشحال بودم که زود خوب شدی ولی باید هر دوساعت بهت شیر میدادم تا ضعف نکنی چون خیلی کوچولو بودی نمیتوستی گریه کنی وسطشم با سرنگ بهت شیر میدادیم چون قدرت مکیدن نداشتی زود خسته میشدی از پرستاری هی میومدن قندتو میگرفتن که یک وقت نیفته خلا صه فرداشم بیمارستان بودی مامانم رفت خواهر شوهرم و جاریم پیشم بودن یکبارم خواهرم اومد تا شیرش بده چون من هنوز شیر زیادی نداشتم بعد از افطار مامانم دوباره اومد  پیشم تا ازما مراقبت کنه همون شب تب شیر کردم سینه هام پر شیر شد فرداشم با شیر دوش برقی تو بیمارستان شیرم رو دوشیدم تا سینه هام سر پیدا کنن بعدم مرخص شدیم رفتیم خونه یک شنبه خونه بودیم دوشنبه صبح مامانم وبابایی شما رو بردن برای تیرویید از اون ورم برای اندازه گرفتن زردی منم تو خونه خواب بودم یک دفعه دیدم محسن اومد رو سرم گفت علی رضا رو برای زردی تو کلینک بستری شده بیا بریم نفهمیدم چه جوری با اون بخیه ها از جام پاشدم هر چی به فکرم رسید برداشتم اومدم کلینک شما لخت تو دستگاه بودی برداشتم بهت شیر دادم چون از ساعت 8 رفته بودی اون موقع ساعت 10 بود بهت شیر دادم بعد گذاشتنت تو اون دستگاه کذایی که کاش هیچ وقت اون کلینک نمیرفتیم اون دستگاه تنظیم دما نداشت هی گرم میشد به پرستار گفتیم اینجوریه گفت اشکال نداره بذارین پوشکشم باز کنم که خوب نور بگیره یکی بگه اخ تو که ... نیستی کی میگه نظر بدی خلاصه پوشکتم باز کردیم .ساعت 12 بود مامانم زنگ زد گفت می گن نباید اونجات نور بخوره واست بده ما هم اونجالت رو پوشوندیم . ساعت 1 بود دیدم برای شیر بیدار نشدی به محسن گفتم بیا با سرنگ بهش شیر بدیم ضعف میکنه بابای هرچی تو دهنت شیر میرخت توف میکردی در واقع از گرمای زیاد ضعف کرده بودی نمیتونستی قورت بدی هر کار کردیم دیدیم نمی شه . تکونات خیلی کم شده بود شیرهم نمیتونستی بخوری بردیمت طبقه پایین پیش دکتر .دیدیم دکتر قبلی رفته شیفت بعدی اومده اون دکتره گفت من نمیدونم همکارم با چه مسئولیتی نوزاد نارس رو اینجا بستری کرده اب بدن بچه از دست رفته این دستگاه مال بچه های نارس نیست زود ببرینش بیمارستان منم زنگ زدم به مامانم نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه می کردم بابام هی داد میزد بگو چی شده آروم باش بگو چی شده بلاخره مسئول پذریش اونجا امد گوشی رو گرفت برای بابام توضیح داد محسنم سریع ماشین اورد منم شمارو لخته لخت توی یک پتو پیچیدمو رفتیم . بابایی با سرعت وحشناک رانندگی میکرد از نگرانی داشتیم میمردیم الان که دارم اینا رو می نویسم دارم گریه میکنم خدا این روزا برای هیچکس نه یاره .

رسیدیم بیمارستان اونجا سعی کردن منو اروم کنن یک پوشک گرفتن شما رو پوشک کردن لباس تنت نکردن یکم بدنتو سرد کردن بعدم بهت اب قند دادن حالت بهتر شد بعدم شیر دوشیدم با سرنگ بهت دادم دوسه ساعت اینجوری بود تا جواب آزمایشت حاظر بشه تو این زمان مامانم و بابایی - پدرشوهرم - برادرشوهرم - خواهرشوهرم همه با چشمای گریون پشت در بودن نمیدونی چه روز بود .بیشتر جاهای بدنت به خاطر از دست دادن رطوبت سوخته بود .خلاصه تو بیمارستان بستری شدی بهت سرم زدن گذاشتنت تو دستگاه ضربان قلبت میزان رطوبتت همچی کنترل میشد هر دوساعتی یا من میومدم بهت شیر میدادم یا خودشون با سرنگ بهت میدادن روزای سختی بود منو بابایی تا دیروقت بیدار بودیم و برات دعا میکردیم شب های قدر بود بابا میرفت روضه و برات دعا می کرد به بقه هم می سپرد هرکجا روضه رفتین برای شما التماس دعاکنن . تو بیمارستان قرآن سر گرفته بودیم . تو بیمارستان یک تخت گرفتیم به عنوان شیر دهی سه روز بیمارستان بودی پنج شنبه ظهر مرخص شدی. بابای من یک گوسفند جلوی شما کشت شما رو بیمه حضرت ابولفضل کرد .انشاالله به همین زودیا هم عقیقت می کنیم .

خدایا ممنونم ازت

 فردا چهل روزگی پسرمه بچه داری سخته ولی حسابی لذت داره ممنونم از همتون که بهمون سر میزنین

پسندها (2)

نظرات (3)

لی لی
1 شهریور 93 11:16
الهی من بگردم برا سختی هایی که کشیدی خدا رو شکر که همه ی این مشکلات تموم شد و به خیر گذشت تو رو خدا برا منم دعا کن دیگه وقت زیادی نمونده هنوز کلی کار نکرده داریم دعا نینی من به موقع و بدون هیچ مشکلی بیاد تو بغلم راستی نینی تو چند هفتگی بدنیا اومد؟؟؟
مامان و بابایی
پاسخ
سلام عزیزم ایشا.. بدون مشکل دنیا میاد
مامان نــــاديــــا
1 شهریور 93 18:56
سلام نيلوفر جون خوبي؟واي عزيزم چقدر بعضي ها با ندونستنشون باعث خرابکاري ميشن من اينجا دلم کباب شد بخاطر پسري تو که جاي خود داشتي خداروشکر که بخير گذشت کار بسيار خوبي هم کردين که خون ريختين ايشالله پسر عزيزت زير سايتون بسلامتي بزرگ شه
مامان و بابایی
پاسخ
سلام عزیزم اره خدا شکر که به بخیر گذشت
لی لی
17 شهریور 93 23:02
کجایی نیلو جان دیگه نینی اومد خیالت راحت شد ما رو یادت رفت؟ دلمون برات تنگ شده یه خبری از خودت و گل پسرت بده به ما
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تمام هستیم می باشد